
زمان زیادی نیست که با نام او آشنا شده ایم . حدود دو سال و او در این مدت خوش درخشیده است . کلمات و واژه هایی که او خلق کرده با جسارت و پرخاشگری و در عین حال اعتراض جای سفت و سختی در دل اهل قلم و همچنین تئاتر دوستان و. . . باز کرده است . او بسیار مشغول است و عکاسی را حرفه ای دنبال می کند . مدتها بعنوان مدل وعکاس برای مارکهای معروفی همچون زارا و برنس فعالیت کرده است و پس از کناره گیری از مدلینگ به صورت حرفه ای به تئاتر که تا آن وقت سرگرمی اش بود روی آورد ، او را از دوستان صمیمی معترضانی همچون حامد بهداد و امین زندگانی می دانند که همچون او در کارهایشان بسیار با شهامت ظاهر شده اند . وی نویسندگی را از نوجوانی آغاز کرد و برای اینکه بهتر بنویسد مطالعات فراوانی داشت ، او معتقد است ژان پل سارتر شاهکار می نویسد و ارنستو چه گوارا شاهکار سخن می گوید و حسین پناهی را مهربانترین مرد دنیا و مادرش را اسطوره ی صبرو معرفت می داند و تنها و بهترین راه رسیدن به آرامش را دستان همسرش می داند . نوشته هایش در سالی که گذشت سر و صدای بسیاری براه انداخت و او تنها کسی بود که نفر اول جشنواره دانشجویان کشور شد و از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد / دفتر تئاتر دانشجویان / خانه تئاتر / انجمن نمایش و انجمن نویسندگان مورد تقدیر قرار گرفت ، اما هرگز برای گرفتن تقدیر نامه و جایزه اش بروی سن نرفت و در مصاحبه ای با نشریه دانشجو به صراحت گفت : این جوایز دهن پرکن مرا از هدفم دور می کند و آنها می خواهند نوشته های من را محصور کنند !
و پس از همه ی اینها بخوانیم گفت و گوی اختصاصی با سینا کردنژاد خالق اسم ( کیان پرنیان ) و نویسنده دفتر شبیه بهشت و نمایشنامه هفت فرشته و ارغوان آبی :
بیوگرافی کامل با ذکر دقایق و ثانیه ها ؟!
واوو . . . چه طولانی !!! من سینا هستم . سینا کردنژاد که با اسم کیان پرنیان پا به دنیای تحرکات مغز و ذهن و روح گذاشتم و البته قلم ! حدودا بیست و چهار سالمه و اندازه هفت هزار سال قدمت وتاریخ دارم و قلمم سنگین و دلم پرخون و ورق هام خاکند . کافیه ؟
این ماییم که باید بگیم ( واوووو) خوب حالا سینا یا کیان ؟
خوب من با هیچ کدومش مشکل ندارم . اینها اسمن . . . مهم اینه که حقیقت من و تفکرم توی زندگی چیه و چی برای گفتن دارم . هر چی دوست دارید صدام کنید.
فکر می کنم بهتره کیان صدات کنیم . بیشتر با این نام می شناسنت. چرا ؟
نمی دونم چه اتفاقی افتاد که این اسم سرزبونها افتاد . . . من یک مدتی نوشته هام در سطح نسبتا وسیعی توی سایتهای مختلف چاپ شد و وبلاگها و بلاگنویسان زیادی شروع کردن به پخش این نوشته ها و جالب اینجا بود که اسم (کیان پرنیان) درج میشد . بعد یکدفعه اسم من رشد کرد تا اینکه از دانشگاه سر درآوردم !
دانشگاه تاثیری روی تو داشت ؟ منظورم اینه که چرا می گی سر از دانشگاه در آوردم ؟
توی دانشگاه فضای رشد بیشتری بود . . . من علایقم رو آنجا ودر آن فضا بیشتر بروز می دادم . مثل بازیگری تئاتر . مثل نوشتن نمایشنامه . مثل عکاسی و حتی دکلمه متن هایی که خودم نوشته بودم . پس می شه گفت خیلی تاثیرگذار بوده . در ضمن من به علایقم می رسیدم . قصد نداشتم کار دیگه ای بکنم . به قول معروف می خواستم با کارهای خوبی که انجام می دم خودم حال کنم ولی چشمتان روز بد نبیند . . .
خوب ! چه اتفاقی افتاد ؟
دفتر شبیه بهشت را من از سال 79 شروع کردم و لی بسیار ضعیف می نوشتم و این رو حس می کردم تا اینکه یواش یواش بهتر و بهتر شدم . . . دوستی دارم به نام نوید و دوست دیگری به نام شیدا . این دو از روزی که شبیه بهشت را خواندند شروع کردند به راضی کردن من برای شرکت دادنش توی جشنواره دانشجویی . خلاصه من راضی به اینکار نبودم و آنها بدون دخالت و حتی اجازه من دفتر شبیه بهشت را در جشنواره دانشجویان شرکت دادند و دفتر خاک خورده شبیه بهشت بین سه اثر اول جشنواره وارد مرحله نهایی شد و بعد در آخرین روز جشنواره برنده بهترین نویسندگی . بهترین بیان احساسی و حضور ثابت واقعیت در سراسر لحضه ها شد . و جزو آثار استثنایی وارد مرحله تازه ای شد . . .
چه مرحله تازه ای ؟
من شنیده ام که برگزیده های جشنواره های دانشجویی وارد مسابقات بین المللی می شوند که در امسال در کره ی جنوبی برگزار می شه.
چی شد که شروع به نوشتن کردی ؟
مادرم . . . او اولین دلیل نوشته هایم بود . دنبال واژه هایی بودم که بتوانم از او تشکر کنم . . . او برای من همیشه یک اسطوره است چیزی شبیه به یک افسانه . او با همه بزرگواریش تشویقم کرد و من نوشتم . . . بعدها موضوعات من پیشرفت کرد و آخرین موضوعم را هرگز نخواهم نوشت .
خوب ! بعدش چی شد ؟
هیچی . . . من زیاد می نوشتم و در عین حال زیاد هم می خواندم . بعد با شرایط تازه ای مواجه شدم . نگاه تازه و بیانم !
هنوز بعد از این چند سال نمی توانم واضح بگم چه اتفاقاتی افتاد . راستش من می دیدم که در یک زمان دیگری هستم و آنچیزی که در آن زمان می دیدم را می نوشتم . گاهی در خواب و گاهی وقتی در تنهایی بودم این اتفاق برایم می افتاد و من در زمانهای مختلف حضور پیدا می کردم . مثلا در اورشلیم اسم جاهایی را می دانستم و می نوشتم که بعدا متوجه می شدم واقعا وجود دارد و یا در کردستان خودمان و خیلی جاهای دیگر . . . فکر می کنم یک حس دیگری هم یاری ام می داد و آنهم بازی کردن من در ذهنم به جای آن شخص در داستانم بود و یکجورایی همزاد پنداری با شخصیت هایم . به شکل دردمندانه ای دردها و بغض و افسردگی هایشان را درک می کردم و از آنها می نوشتم.
یک خط از نوشته هات رو برام بگو . . . چیزی که باورش داری .
من تمام کلمات و واژه هایم را دوست دارم ، اما یکبار وقتی سخت بیمار بودم یک متن دو خطی نوشتم و آنرا خیلی دوست دارم و معتقدم این یک حادثه دلخراش و حقیقتی تلخ است : من و تو جهان هستی ، یکسره از حقایق مقابل نگاهمان..زیر پایمان...درون جیبمان...گریزانیم...گریزان ! ! ! و سلول های خاکستری مغزمان مفتخرند به این دورویی ها . . . بعدها در یکی از نوشته هایم آنرا گنجاندم.
با توجه به موفقیت های چشم گیر پیش از ارغوان آبی چطور شد که فقط ارغوان آبی چاپ شد ؟
ببینید اتفاقی که برای ( شبیه بهشت و هفت فرشته ) افتاد ناگزیرم کرد که یکسری کارها را برای ( ارغوان آبی ) انجام ندهم . مثلا تا زمان پایان از وجود چنین نمایشنامه ای با کسی صحبت نشد و بعد از آن نیز همینطور تا وقتی که مراحل چاپ و ... را طی کرد و با علم به اینکه می دانستم اگر در جایی مثل جشنواره و فستیوال آنرا شرکت بدهم رشد چشمگیرتری خواهد داشت آنرا بی سر و صدا چاپ کردم . متاسفانه در کشور ما شوری به وجود می آورند و بعد با دست خویش آنرا سرکوب می کنند و این بسیار کشنده ترست نسبت به زمانی که هیچ شوقی وجود ندارد ! کارهای قبلی من به نوعی قربانی نگاه های خصمانه کسانی شد که تصمیماتشان تاثیرگذار بود و آنهم بخاطر ساختار و منش آزادی طلبانه شخصیت ها و ماهیت داستان من بود . اینها خودش جای تاسف دارد !
برخی از نوشته های کتاب (ارغوان آبی) با مضامینی که مشکل ساز است تا حدودی درآمیخته . از جهتی در یک چهار چوب حرکت می کند ولی در مقابل وجود خط قرمزها تا چه حد برای درک خواننده محدودیت ایجاد می کند ؟
در کلیت ارغوان آبی هیچ چیز مشکل سازی وجود ندارد . داستان لبریز از عشق و احترام و وفاداری است و اگر در جایی آدم های داستان برای زندگی بهتر. خود را قربانی می کنند تا در زایشی نو به آمال و آرزوهایشان و به عشق یکدیگر بیشتر بپردازند چه شکل مشکل سازی دارد ؟ آیا در هیچ ماجرای عشقی دیگری شده که جز پرداختن به واژه ی عشق به مسائل دیگر نگاه شود ؟ آیا در هیچ وصالی که اتفاقا از جمله شیرین ترین لحظات در عشق به شمار می رود کلمه ای از سکس به میان نمی آید وآیا اصولا عشق به یک رفت و آمد ساده و بی آلایش می گویند و تمام ؟! نگاه حقیقی به ماجرا که در بطن آن وجود دارد زوایای رویایی آنرا می پوشاند و واقعیت گرایی بیش از هر چیزی به چشم می آید.
به نظر شما که نویسنده این اثر هستید . ارغوان آبی تا چه حدی توانسته با خواننده خود ارتباط برقرار کند و او را تحت تاثیر قرار دهد ؟
من همیشه سعی کرده ام برای همه بنویسم و نه یک قشر خاص . اما متاسفانه از بیان و نوع گفتار و نوشتار من خیلی ها سر در نمی آورند . آنهایی که آنرا خوانده اند می دانند و می فهمند که ماجرا آنگونه که به نظر می آید پیچیده نیست و دیگر اینکه چون ماهیت داستان در جاهایی موزیکال می شود و بیان حالت دار دارد باعث شده تا کمی از فضای داستان ایرانی خارج شود و یک نوع غریبی در نگاه خواننده به راهب و معبد و ... به وجود بیاورد . مخاطبان ایرانی عادت ندارند راهب و معبدی در داستانهای کهن و باستانی اشان وجود داشته باشد . بیشتر آتشکده ها و خانقاه ها را بیاد می آورند تا معبد که نسبت به فرهنگ ما فاصله دارد.
در مقدمه ارغوان آبی و در همین اول مصاحبه از قدمت و خاطرات هفت هزار ساله ای گفتی . بگذارید به حساب کنجکاوی در حد انفجار من . ماجرای هفت هزار سال چیست ؟
یکجورایی احساسی هست که من به خودم و تاریخ و قدمتم دارم . به باور این موضوع رسیدم ؛ هفت هزار سال است که حضور دارم . قطره بود در آب . . . سایه بودم در شب . . .
نمی دونم آیا متوجه منظورم می شی یا نه . اما من سعی کردم بیانم واضح باشه .
این اتفاق جالب و شگفت انگیزی ست . اما فکر نمی کنی برچسب های بسیاری بهت می زنن بخاطر اعتقادت بر این موضوع ؟
اصلا مهم نیست . من برای خودم زندگی می کنم و برای دلم می نویسم و برای مخاطبانم احترام قائلم و آنها را دوست دارم . اما هرگز ایمانم را قربانی مصلحت نخواهم کرد . منی که حقیقت نباشد دیگر نیم من هم نیست . ارزش انسانها به تعداد دفعاتی نیست که تغییر را می پذیرند . به اندازه ایست که در ایمانشان ثابت قدمند .
شما امسال هم در تئاتر بازیگر پرکاری بودید و هم نوشته هایتان سرو صدای زیادی براه انداخت اما درهیچ یک از مراسم اهداء جوایز حضور نداشتید . این یکجورایی غیر عادی نیست ؟
البته من بسیار ممنونم که آقایان نگاهی به نوشته های من انداختند ! اما آیا وسعت روح و روان من یا حتی شما این است که با یک جایزه سروته ماجرا را هم بیاوریم ؟ اگر من در جشنواره حاضر نشدم به خاطر این بود که می دانستم این جایزه فقط یک دهن پرکن است و من پس از این دیگر هرگز روی نمایشنامه هفت فرشته و شبیه بهشت را نخواهم دید که همینطور هم شد . مشکل ما از اعتماد سرچشمه می گیرد . من باید کپی نوشته هایم را نگه می داشتم اما . . . آقایان نوشته هایم را محصور کردند؛ کاری که از اول با جناب استاد بهرام بیضائی هم انجام داده اند .
·از شبیه بهشت بگویید
در موردش چه باید بگویم؟ کار کردم، کار کردم و...شما آنرا خواندید . . . از قسمت هایی روخوانی شد. اما آیا این زحمت پنج شش ساله مرا جبران می کند . درحال حاضر شبیه بهشت کنار بسیاری از نوشته های دیگر در پشت دربهای بسته ارشاد و . . . خاک می خورد. ؟
فکر نمی کنید اینهمه جنگ و جدل بخاطرطرز بیان شماست ؟
منظورتان گستاخی است ؟ اگر یک نفر می آید و سنت شکنی میکند باید محو شود ؟ این دلیل نمی شود . مثل این می ماند که بگوییم بازی آقای پرستویی درنقش رضا مارمولک گستاخانه بوده و به همین علت ایشان دیگر باید دیده نشوند . . . شنیده نشوند . . . اتفاقی که در نوشته های من پیش می آید و حرفهایی که گفته می شود تخریبی نیست . شما نگاه کنید به بازتاب کار و آنوقت می بینید که الان چند گروه نمایش در دانشکده صدا و سیما روی نمایشنامه های من کار می کنند و هر روز با من در تماسند و می خواهند بیشتر بدانند.
·چرا در آثار شما توجه ویژه ای به زندگی های قبل و بعد می شود ؟ یکجورایی بحث تناسخ به میان می آید . درست است ؟
·باید قبول کنیم و باور کنیم که این حقیقت است . ببینید من نمی توانم بیایم روی چیزی که به آن ایمان دارم بنا به مصلحت سرپوش بگذارم حتی اگر مغایر با یکسری تفکرات باشد . بالاخره من باید یکجایی نمایان شوم . نمی شود که یکسره از حقایق اطراف فرار کرد و این در نوشته هایم به طور عینی هست . در ضمن باید در نظر داشت که یک اثر هنری می تواند از تخیلات و حتی از رویاهای آدمی سرچشمه بگیرد . اینکه ما یکسره دنبال ضعفها بگردیم کاری پیش نمی رود. و من قبول دارم که این قضیه زندگی در زمان برایم بسیار اهمیت دارد..
·یعنی برای شما مهم نیست که چه اتفاقی بیافتد . شما بیان می کنید بدون واهمه؟!
نه ! حقیقتا اینگونه نیست که به هر ترتیبی شده من بگویم . بنیاد یک نوشته از ذهن کسی که آنرا می نگارد شکل می گیرد و همه تلاش خالق یک اثر این است که منظورش را بیان کند . بواقع منظور من از نوشته هایم ترویج و فرهنگسازی در مورد تناسخ و یا حتی چپ و راست نیست . من حرفهای زیادی برای گفتن دارم . . . چرا آنها را نمی بینند ؟ چرا به آنها توجه ای نمی شود ؟
·و خیلی ها می گویند شما چپگرا هستید و یا حداقل اینگونه وانمود می کنید . شما تئاترهایی را بازی و کارگردانی کردید مانند : من <چه> هستم / لنین خالق برابری / سرمای شوروی و دستهای بلیکوف / پرچم سرخ.ردای آبی / ژان سارتر و آزادی / صندلی اعدام / بپاخیز دلاور(چه) و نوشته های بسیاری هم در این فضا دارید ؟
چه بگویم ؟ آنها که مرا می شناسند می دانند که من <چه> را دوست دارم بخاطر عزم راسخ و ایمانش و لنین را برای تحلیلهایش بر شرایط زندگی و اجتماع و انگلس را برای نقد های کوبنده اش و ژان پل سارتر را برای مقالاتش . من اساسا سمت و سویی ندارم . . . من بدنبال یک آزادی می گردم که هیچ بندی نداشته باشد . دنبال یک هیجان که جای دلهره هایم را بگیرد و این را هم بگویم من بارها هم گفتم که افتخار می کنم که چنین تئاترهایی را روی پرده بردم و متاسفم که هیچکدام دیده نشد و هیچکدام به سرانجام نرسید .

·این حقیقت دارد که در تمام نمایش هایی که بازی کردید و یا پیشنهاد بازی در آنرا داشتید به نوعی دست در ساختار بیانی نویسنده و کلیت ماجرا داشتید ؟ مثل نمایشنامه صندلی اعدام که می گویند شما باعث شدید تا خانم پانته آ بهرام ترکیب بندی صحنه را از قرون وسطی به دوران روسیه تزاری بیاورد و در بیان دیالوگها هم تاثیرگذار بوده اید. همه اینها درست است و نفوذ شما روی کسانی که با آنها کار می کنید چرا انقدر غیرعادی بنظر می رسد ؟
· من که هیچ چیز غیر عادی نمی بینم . اینکه در قرون وسطی صندلی برای اعدام نبوده و همه را گردن می زدن موضوع تصحیح نمایشنامه صندلی اعدام بود . البته در روسیه تزاری هم برای اعدام از صندلی استفاده نمی شد اما حداقل فضای جالبتری نسبت به آن دوره داشته و واقعی تر بنظر می آمد. و در مورد سوال اول و اینکه من در ساختار و کلیت نمایشنامه جای خالق اثر تغییراتی می دهم . . . این هرگر صحت نداشته و ندارد . آنهایی که از من نظر خواسته اند جواب گرفته اند . من اول می خوانم بعد نظر می دهم ... متاسفانه آنهایی که نمایشنامه های مرا رد می کنند حتی یک خط از آنرا نخوانده اند و البته آنها هم که انرا مستحق جایزه می دانند . آنها هم دریغ از درک یک واژه . . . بخاطر فشار یک گروه قدرت طلب و یا یک شخص قدرتمند در فضایی که باید بی طرف باشد و هنری این اتفاق می افتد که نادیده ها بیش از دیده ها دل آدم را می شکند !!!
·فکر می کنید دلیل این رفتاری که از آن حرف می زنید نوشته هایتان است یا خودتان ؟
راستش من گمان نمی برم مشکل از نوشته های من باشد . . . و بسیاری از این داورها و منتقدان که انقدر راحت همه تفکر و ذهن مرا زیر سوال می برند هم مرا ندیده اند . . . می دانید بهتر است اینرا ننویسید اما یقین دارم مشکل اسم من است . آنها می دانند که اسم من خطر دارد . . . اسم یک جوان بیست و چهار ساله خطر آفرین شده . این خنده دار نیست ؟
·چرا اسمتان؟
·نمیدانم، شاید چون با سر و صدای زیادی آمدم و از چیزهایی گفتم که کسی تا بحال نگفته بود
· مثلا ؟!
مثلا متن های پاسدار جهالت و یا به بهانه بغض الود 18 تیر و ساختن و پرداختن به زندگی شخصیت هایی که کمتر مورد توجه عام قرار می گیرد مثل چه و سارتر . . . البته اینها برای تهیج نبود و یا تشنج . اما قشر عظیم دانشجو باور پذیری بیشتری نسبت به دردها و رنج ها و ناملایمی ها دارد و همین امر و اینکه پای این نوشته ها و یا بهتر بگویم اعتراضات نام من نوشته شده بود باعث شد که این اتفاق بیافتد . الان تمام دانشکده مرا با نام کیان پرنیان می شناسند و کمتر کسی می داند اسم کوچک و حقیقی من سینا کردنژاد است ! ما آدم ها به چشم هایمان بیش از هر چیزی اعتماد داریم و یکسره هم اشتباه می بینیم !
·البته بسیاری از مخاطبان شما نظر متفاوتی دارند.
آنها که مخاطب نیستند . آنها آمده اند که نفی کنند و نگذارند تاثیر کار دیده شود؟!
·بهتر است از این بحث خارج شویم!
موافقم .
·انتقادی که گاهی به شما وارد میشود این است که سینا یا همان کیان پرنیان نویسنده گاهی دچار تکرار شده است.
شاید، بله. نه! نمیدانم چه بگویم!؟ این حرفها برای من مهم نیست. آدمها اولا از هر هزارتا 999 نفر کلیشه ای فکر میکنند و البته عامیانه! این افراد آدمهای خاص و ویژه ای نیستند. برای این چنین تفکراتی بهتر است بگویم که بله، من خودم نوشته هایم را تکرار میکنم. درست است، همان که شما میگویید! وگرنه برای آدمهای خاص و کسانی که دانش این موضوع را دارند، تعریف و اعتقاد دیگری وجود دارد. آدمهای بی دانش و سطحی نه تنها در مورد قلم من، حتی در مورد معدود نویسندگان و پژوهشگران بزرگ تاریخ ادبیات تئاتر و داستان ایران مثل استاد بهرام بیضائی و مرحوم حسین پناهی هم همین اعتقاد را دارند و می گفتند که پناهی خودش را تکرار میکند. خب برای اینکه همه آن نقشها را حسین بازی کرده و یا نوشته بود. این تکرار نیست و اصولا نقطه ارزیابی بهرام بیضائی، این نیست که بگوییم او خودش را تکرار میکند. او کاشف لحظه هاست.یک روز میرسد به سیاوش خوانی، لحظه های آن را کشف میکند. یک روز سگ کشی و کشف لحظه های تازه تر. او هزاران لحظه کشف میکند و به نمایش میکشد. این تداوم هنر استاد بیضائی در لحظه لحظه های قلم و کلمات اوست نه تکرار و تکرار و تکرار .
·و شما در قلم خودتان هم به این نتیجه رسیدید؟
بله...بله. تکرار اتفاق می افتد. تکرار، حضور من است پشت قلم نه نوشته من! من همان آدم هستم! اما با تفکری و ذهنیتی متفاوت. آیا به نظر شما شبیه بهشت شباهتی با هفت فرشته دارد ؟ و یا ارغوان آبی شبیه شبهای بی تو بودن است یا...؟
·خود نوشته ها و ماجرای آن نه، اما در همه آنها حس و حال مشابهی وجود دارد
بله درست است. این شناسنامه کار من اسنت. مؤلف همه آن واژه ها من هستم. این جانی است که من می بخشم. خدا میداند که من معجزه میکنم! تفاوت یعنی چه؟ . دیگر چه کار باید بکنم؟ تکرار کدام است؟!
·این حس و حال و بیقراری ها، همان شناسنامه کاری سینا (کیان پرنیان)، از کجا می آید؟
بیقراری، از عدم امنیت می آید و اینکه آیا من باز هم می توانم خالق آن اثری باشم که تاثیرش ارزشمند است یا نه ! و کمی هم عدم اعتماد به نفس!
·عدم اعتماد به نفس؟ برداشت متفاوتی میتوان از صحبتهایتان داشت!
نخیر، من خودم دارم به شما میگویم عدم اعتماد به نفس! ببینید، برون فکنی من چون صادقانه صورت میگیرد شاید با اعتماد به نفس اشتباه گرفته میشود. این فقط صداقت است نه اعتماد به نفس..
·نویسنده ای که نشان داده میتواند بسیار خوب بنویسد چرا به خودش اعتماد ندارد؟
شاید اصلا دلیلش همین باشد. به نظر من نقاط قوت یک هنرمند از نقاط ضعف شخصیتش نشئت میگیرد. گاهی انسان برای اینکه به نتیجه برسد، از نداشته هایش کمک میگیرد..
·تا چه حد نمایشنامه را به فیلمنامه ترجیح میدهید؟
ترجیح که میدهم. اما میدانید ترجیح با چیست؟ با خوب بودن کار. یک فیلمنامه عالی به یک نمایشنامه بد ترجیح دارد. این مهم است که در یک مجموعه و کار خوب قرار بگیری، حالا میخواهد بازی تئاتر باشد یا نمایشنامه یا فیلمنامه و یاشعر و متن ادبی ... فقط موضوعی که هست؛ در تقابل نمایشنامه و فیلمنامه، اتفاقی که می افتد این است که فیلمنامه را ضعیف میکنند، تحریم میکنند و ...! البته من نویسنده صرفا تئاتری نیستم. من نویسنده ای هستم که ذهن خود را روی کاغذ نقاشی می کند و یک وقتی این طراحی به درد سینما هم می خورد و ربطی هم به یک مکان و پرده چند متر در چند متر ندارد...این واقعیت است، توهم نیست که بسیاری از مردم فقط به خاطر نویسنده اثر او را می خرند ومی خوانند . اما نمی شود دروغ هم گفت ، تئاتر برای من قداستی دارد که در سینما نیافته ام.
·در مورد جایگاه هنرتان صحبت کنید...چقدر به قلمتان و بازیتان در تئاتر اعتقاد دارید؟
قدرش را نمیدانم اما با تمام وجود دوستش دارم . . . تمام آنهایی که مرا می شناسند می دانند که من حتی یک هزار تومانی برای نمایشنامه ها و بازیم در تئاتر نمی گیرم و نگرفته ام حتی اگر کار سفارشی باشد . اصولا برای پاک نگه داشتن یک اتفاق باید از ورود سرمایه به آن جلوگیری کرد . مثل دریای مازندران خودمان . . . تا وقتی سرمایه داران فکر ویلا سازی در آنجا نبودند ؛ ساحل تمیزتر و پاکیزگی بیش تر بود . . . همین اتفاق در بقیه مسائل و امور هم می افتد ؛ سرمایه داری مرگ تدریجی یک انقلاب پاک و بکر است چه در درون و چه برون !
·چرا؟
به این خاطر که میزان تشرف من به خودم و شخصیتم، آنقدر بالا نیست. اما میدانم که چون هنرم خدادادی است، خیلی از خودم بیشتر است و حس می کنم اگر سرمایه واردش شود از بکر بودن خارج می شود. امانتی است که به من داده شده و نادیده گرفتن کارم و محصور کردن و یا تعیین قیمت برای نوشته هایم آزرده ام می کند . نه به خاطر خودم، به خاطر این امانت ، می دانید من نگران آن اتفاقی بودم که روی سن افتاد و شما دیدید ؛ دوستان و تعدادی از عام هم دیدند ؛ بسیاری صدایشان درآمده بود که چرا انقدر سانسور و چرا انقدر تبعیض و چرا انقدر نادیده گرفته شدن و دیگر اینکه چون پولی برای کارش قبول نمی کند پس باید از فضا دور شود تا بقیه را خراب نکند . انگار که یک بهای اتحادیه ای باید روی یک اثر هنری گذاشت . من نگران شخص خودم نیستم، اما قرار بر این نبود. قرار بود ما کار فرهنگی و هنری از نوع وفاداری به ساختارهای زیبایی و زیباشناسانه انجام دهیم. نویسندگی هنر خاصی نیست! چرا دروغ، خیلی بزرگش نکنیم! و بهتر است آسه برویم و آسه بیاییم .
· چرا؟! به خاطر حاشیه هایش یا...؟!
آخر نویسندگی چه حاشیه ای می تواند داشته باشد ؟! اینجا بازی سوپراستاری که نیست . بازاری هم نداریم که سر بالاترین قیمت سرودست بشکانیم ، حاشیه هایش نه . . . حاشیه هایی که می سازند تا یک اثر را از اوج به قعر بکشند ، این روزها ذلیل کردن کار چندان سختی نیست ؛ آنهم برای قدرتمندان . شاید به خاطر این زمانه و دوره ای که در آن هستیم. به هرحال بهتر است که خیلی شأن والایی برای خودمان قائل نباشیم. ما هم داریم کار میکنیم، مثل همه انسان هایی که کار میکنند. همین!
·این از فروتنی شما می آید؟
نه نه...این از فروتنی و تواضع من نیست، از نگاه واقع بین من به ماجراست. اصلا فکر نکنید که من آدم فروتنی هستم، نخیر. من انسان فروتنی نیستم، چون به کارم هم نمی آید. اما حقیقت گو و راستگوام واین جز حقیقت نیست!
·این باور شماست یا...؟
شعار؟...نه نه...اینها که دارم میگوییم اعتقاد من است. یک حس و باور کاملا درونی. ممکن است برای یک عده جذابیت داشته باشد اما برای من نه.
·پس چرا نویسنده شدید؟
·نویسندگی آمد سراغ من و دست از سرم برنداشت ! از نوجوانی .
·تصورتان درباره آینده کاری و هنری خودتان ؟
نمیدانم. میروم جلو، میروم، اما منتظر یک اتفاقم، واقعا دلم میخواهد که حادث شود. میروم جلو تا ببینم چه پیش می آید، به کجا میرسیم، یک کاری میکنیم، یک حرکتی انجام میدهیم، یک طوری می شود و آن وقت، با توجه به داشته هایمان عکس العمل درست نشان میدهیم. حقیقت این است که من قابلیتهای خودم را فراتر از اینها میبینم، اما بستر تجلی این کیفیت متفاوت است. صریح بگویم، من خودم را به سادگی به زر و زور نمی فروشم ، اگر پیش آید که مجبور باشم حرفهایی را می زنم که از آینده کاری و هنری من فقط خاکستر بماند و بس !
·دانش را در پیشرفت هنری خود تا چه حد دخیل می دانید؟
خیلی خیلی...یکینویسنده به عنوان کسی که برای که برای مردم کار میکند، در جهت بالا بردن سطح سلیقه جامعه، انتقال فرهنگ و ارزشها به شکل یک کاتالیزور، باید خیلی بداند، خیلی بداند.
·و شما دانشتان را چطور به روز میکنید؟
با گفتگوی بسیار با اهالی فکر و هنر، خواندن نمایشنامه و خصوصا آثار استاد بهرام بیضائی ، مطالعه کتاب ، دیدن فیلم و تئاتر و درکنار مردم بودن . مادرم و همسرم ،از خاطرات پدر بزرگم . در یک کلمه ، زندگی میکنم و یاد می گیرم .
·از فرهنگ روز دنیا هم بهره میبرید؟
فرهنگ انسانی مهم است. فرهنگ غرب و شرق و ایرانی، همه درست. اما فرهنگ انسانی مهم است که در هرجای دنیا به شما، آن امنیت و آرامش ذهنی رو روحی را بدهد.
·در کارتان الگو هم داشتید؟
ببینید الگو داشتم، اما هیچوقت نتوانستم از آنها و آثارشان گرته برداری کنم، البته گرته برداری از نوع هنرمندانه نه سطحی. ولی آثار نویسندگان خوبی را خواندم و لذت بردم و یاد گرفتم که قبلا به تکرار گفتم ، آثار استاد بیضائی بی مثال بودنند و هستند.
·دوست دارید اثری تاریخی را به رشته تحریر بیاورید ، تا بحال فکرش را کرده اید ؟
·کارهایی که ماندگاری دارند یکجورایی به تاریخ وصل می شوند . اما اگر منظورتان نوشتن نمایشنامه و یا یک داستان تاریخی باشد ، باید بگویم که علاقمند هستم و البته تا حدودی هم اینکار را کردم و داستانی دارم که یک اشاره هم به آن داشتیم ، اورشلیم آئینه بهشت ... می تواند رمان خوبی از کار در بیایید که البته به زندگی اقوام آریایی مهاجر به آن سرزمین می پردازد و یک شخص خاص که رهبری آنرا بعهده دارد . . . بهتر است بگذاریم که اتفاقات در جای خودشان بیان شوند.صبر کنیم و آن هم به موقع چاپ می شود . . .
·گفت و گوی خوبی بود...خسته شدید.
نه نه ادامه بدهید . هوا کمی سرد است ، اما من هرگز از بیان واژه ها هر چند طولانی خسته نخواهم شد .
·گفت و گو خیلی از گره ها را باز میکند.
بله، البته به وقتش. گفت و گو هم زمان خاص خودش را می طلبد، البته اگر قرار بر تأثیرگذاری باشد وگرنه تأثیر خودش را از دست میدهد و دیگه اینکه من سعی خودم را کردم ، کم و زیادش حلالم کن علی آقا ..
کلام آخر رو بگو و خداحافظ رفیق . . .
کلمه ها آخر ندارند . . . به یاد داشته باشید که من تنها و تنها کسی هستم که کمتر از تمام ساعت ها و تمام ثانیه ها زندگی کرد و از تمام انسانهای جهان بیمارتر بود ، حالا زمان تمام شده است ، پس خطی می کشم و زیر آن می نویسم ..................................................!
بدرود فرزندان وطنم . . . ایران !
مصاحبه از
سهیل عارف
1387/9/16